تبليغاتX
بانوي شرقي

بانوي شرقي

دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست


هنوز عادت به تنهایی ندارم

باید هر جوریه طاقت بیارم

اسیرم بین عشق و بی خیالی

چه دنیای غریبی بی تو دارم

می ترسم توی تنهایی بمیرم

کمک کن تا دوباره جون بگیرم

یه وقتایی به من نزدیک تر شو

دارم حس می کنم از دست میرم



+نوشته شده در یکشنبه 1390/10/11ساعتتوسط من | |



...

تو رو دستِ خودش دادم که از حـالم خبــر داره

که حتی از تو چشماشـو یه لحظه برنمی داره

...

+نوشته شده در دوشنبه 1390/08/23ساعتتوسط من | |


حس و حالم خوش نیست … همه چی داغونه

یکی باید باشه … تو رو برگردونه

گم و گورم ، دورم … گیج و ویجم ، خسته ام

بس که پای پلکمو … به دل در بسته ام

پشت سر ویرونه… روبرو دیواره

داره از ابر سیاه دردسر میباره

دل مغرور اما : دست و پا نمی زنه

سنگ از آسمون بیاد ، صخره جا نمی زنه

چشماتو به روم ببند… خدا چشمش بازه

زندگی با گره هاش ، آدمو میسازه

هر کی دل ببره از رو زمین قد میکشه

هر کی آسمونیه لایق ستایشه

اگه رفتن ، نرسیدن توی تقدیر منه !

جرم بی بخشش من اگه عاشق شدنه!

چشماتو به روم ببند… خدا چشمش بازه…

زندگی با گره هاش آدمو میسازه


+نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/13ساعتتوسط من | |